فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
62
كليات ( فارسى )
اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا » « 1 » . چندان كلمات براند كه سلطان متحير شد . از مسند سلطنت به زير آمد و پيش شيخ فخر الدين بنشست و مستمع كلام او شد . گويند سلطان در آن روز چندان بگريست كه در همهء عمر نگريسته بود و فرزند امير معين الدين را بيرون آورد و بنواخت و بموضعى شهريار كرد و حكم فرمود كه دو شخص ملازم او باشند و هر روز صد درم به دو رسانند و هر التماسى كه داشته باشد عرضه دارد و شيخ فخر الدين را شيخ الشيوخ مصر گردانيد و فرمود تا همان روز منادى كردند كه : « شيخ فخر الدين شيخ شيوخست و بامداد او را اجلاس خواهد بود ، بايد كه متصوفه و علما بدرگاه حاضر آيند » . بامدادش هزار صوفى بدرگاه حاضر آمدند ، با علما و اكابر كه در مصر بودند . سلطان فرمود تا جنيبت خاص در كشيدند و شيخ فخر الدين را خلعت پوشانيدند و طيلسان فروگذاشتند و حكم شد كه غير ازو كسى سوار نشود . تمامت اكابر و علما و امرا پياده در ركاب او برفتند . چون شيخ فخر الدين آن عظمت بديد ، با خود انديشيد كه درين روزگار هيچكس را چنين نبوده باشد . نفس برو مستولى شد ، على الفور خلاف نفس كرد و طيلسان و دستار از سر فروگرفت و در پيش زمين نهاد و زمانى بايستاد و باز بر سر نهاد . حاضران چون آن حال مشاهده كردند بخنديدند و زبان طعن بركشيدند كه : « اين چنين شخص چه لايق منصب باشد ؟ » قومى گفتند : « ديوانه است » و بعضى گفتند : « مسخره است » . بارى باتفاق تجهيل او كردند . وزير گفت : « يا شيخ ، لما فعلت هذا ؟ » گفت : « اسكت و انت ما تعرف فى الحال » . منهيان اين سخن بسمع سلطان رسانيدند . روز ديگر سلطان شيخ را بخواند و از آن حالت استفسار كرد : « موجب چه بود كه چنين كردى ؟ » شيخ گفت : « نفس بر من مستولى گشت . اگر چنين نكردمى خلاص نيافتمى : بلكه در عقوبت مىماندم » . سلطان را حسن اعتقاد زياد شد و وظايف او را مضاعف گردانيد و شيخ فخر الدين را همه روز كار آن بود كه در بازار گرديدى و در هنگامها طوف كردى .
--> ( 1 ) سورة النساء آيهء 79